هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

هاني كوچولو

خرگوشای هانی کوچولو

دور از چشم بابایی بازم دستم به خرگوشها رسید وای که عاشقشونم   آخ که چه سنگینه این قفس بزار ببرمشون توی اتاقم که دوره هم بشینیم       خرگوشای نازم توی قفس دلشون میگیره درشون میارم که دلشون شاد شه     خرگوشای نازم من عاشقتونم  شما هم منو دوست دارید      اینجا محل تنبیه منه هر وقت شیطونی میکنم مامانی منو اینجا میزاره و تا آروم نشدم نمیزاره بیام پایین درب این کشو چرا بازه مامانی هنوز پی نبرده من این بالا رو خیلی دوست دارم  عصرونه من و مامانی دوتا نوشیدنی داغ   مامان این ...
25 بهمن 1391

هانی توی جشن تولد پسرخاله چه کرد!!!!

  هانی افتاد توی کیک اگه میخواید بدونید چکار کردم برید ادامه مطلب آخ جون تولد   یازده بهمن تولد سالگی پسرخالم بود من جزء مدعوین مهم این جشن تولد بودم آخه همه یه حسابه دیگه روم باز کردن و قبل از حضورم خاله جون حسابه منو کرده و وسایل تزئینی گران قیمتشو قایم کرده که من دستم بهش نرسه حسابی که میگفتم همه روم باز کردن همینه این آقا دومادو که به جا میارید ؟تولده ایشونه امروز این شازده هم نیاز به معرف نداره که   قبل از اینکه کیک تولد برسه جشن خیلی سرد پیش میرفت ؛منم سریع پریدم این بالا و شروع کردم به رقصید   123 دست دست همونطور که میرقصیدم بصورت آهنگین ...
18 بهمن 1391

هانی در آتلیه و آرایشگاه

سلام دوستای گلم  دوسال و دور روزم که بود همراه با بابا و مامانی رفتیم لامرد ،عکاسی سارینا پیش آقای حیاتی که عکس های خوشگل بندازم مامانی از قبل برام نوبت آتلیه گرفته بود و البته به آقای حیاتی هم گفته بود که هانی خیلی شیطونه و باید براش حوصله خرج بدید   آقای حیاتی هم که دید ماجرا از این قراره و من حاضر نیستم حتی برای یک لحظه روبه دوربین بشینم تصمیم گرفت عکس های سوژه ای ازم بگیره             سلام دوستای گلم  دوسال و دور روزم که بود همراه با بابا و مامانی رفتیم لامرد ،عکاسی سارینا پیش آقای حیاتی که عکس های خوشگل بندازم مامانی از قبل برام نوبت آتلیه...
14 بهمن 1391

کاوش های هانی کوچولو

امروز صبح با مامانی به مرکز بهداشت مراجعه کردم تا رسیدم اونجا یاده تمامی واکسن هایی که بهم تزریق می کردن افتادم و حاضر نشدم به بهورز نردیک بشم و هرچه اصرار کرد پیشش نرفتم و سریع میرفتم توی راهرو و روی صندلی بیرون می نشستم ولی بعد از دقایقی بهم یک خودکار و دفتر دادن تا رضایت دادم روی وزنه وایسم و وزنمو بگیرن وزنم :14:700 و قدم :92       امروز صبح با مامانی به مرکز بهداشت مراجعه کردم تا رسیدم اونجا یاده تمامی واکسن هایی که بهم تزریق می کردن افتادم و حاضر نشدم به بهورز نردیک بشم و هرچه اصرار کرد پیشش نرفتم و سریع میرفتم توی راهرو و روی صندلی بیرون می نشستم ولی بعد از دقایقی بهم یک خودکار و دفتر دادن تا ...
11 بهمن 1391

تولد دو سالگی فرشته روی زمین (آقا هانی باحال)

من الان دو سالمه دوووووووووووووووووووووووووو ساله شدم من هوووووووووووووووووووورا ولی هنوز خوب نشدم و چشمام درد میکنه اما اینا مهم نیست ؛ مهم اینه که امروز تولدم بود بیاین شمع ها رو با من فوت کنید   خدایییییش کیکی که مامانی برای تولدم در نظر گرفته بود خیلی از این خوشگلتره ولی حیف با این مریضی که اومد سراغم نشد تولد بگیییییییییییییییییییییرم       تا بهبودی آقا هانی بدرود   ...
5 بهمن 1391

خلاصه ای از من توی دوسال

    فردا نه ؛ پس فردا  دو ساله میشه ولی حیف که مامان و بابایی بازم نمیخوان واسم جشن تولد بگیرن آخه این خیلی ظلمه    تولد یکسالگی هم برام نگرفتید که ؛ ولی اینسری وقت آتلیه گرفتم که  برم عکسای خوشگل بندازم چند دلیل از بهم زدن جشن تولد بنده  اولا : از روز شنبه تا الان یه روز خوبم یه روز مریض دل پیچه و تب دارم دیشب تا الان هم چشام قرمز شدن و حسابی درد میکنه (اینهمه خاله لادن گفت که نباید زیر دوسال تلویزیون نگاه کنم ولی گوش ندادم که ) حالا روزگارمو ببینید دلتون کباب میشه         آخ چشام دیگه قول میدم  TV و لب تاب رو زیاد نگاه نکنم   ...
4 بهمن 1391
1